نیروهای شهید چمران سعی دارند با انواع تبلیغات اهداف خودشان را به ارتش عراق بفهمانند.یکی ازآنها این است که موقع اذان یک پیرمرد بلند گوی دستی را بر می دارد و به طرف سنگرهای عراقی اذان می گوید.

یک روز هنگام غروب موقع اذان مغرب ،ارتش عراق یک تیرانداز به طرف جلو می فرستد که نیروهای رزمنده ایرانی هم اطلاع ندارند.

همین پیرمرد در حال اذان گفتن است که نیروها متوجه می شوند که پیرمرد اذان را نصفه گذاشته ودیگر صدای اذان نمی آید ودنبال پیرمرد می روند و می بینند که به زمین افتاده و دست وپا می زند واز زبانش خون جاری گشته است ومتوجه می شوند که یک نیروی عراقی به نزدیک او آمده و موقع اذان گفتن یک تیر به دهان پیرمرد زده و صدای اذان را خاموش کرده است .بچه ها پیرمرد را شبانه به بیمارستان ایلام می فرستند تا معالجه شود .

پیرمرد بعد از یک ماه بر می گردد و صدای اذان را در آنجا طنین انداز می کند.